عید همگی مبارک
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ 

خدایا شکرت برای تمام لبخند های محبت بار، دستان یاری رسان ، برای همه آن عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم ..... شکر برای تمام فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند ....

خدایا تو را شکر میگویم برای تنهایی ام ، برای مسایلم ، برای تردیدها و اشک هایم ، چرا که همه این ها مرا به تو نزدیک تر کرد.

پروردگارا همان را میخواهم که تو برایم خواسته ای .... تنها از تو ایمان می خواهم ، آن قدر به من ایمان عطا کنی تا در هر آنچه سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواستت را .

آن قدرامید وشجاعت تا نومید نشوم و آن قدر عشق و محبت ... هر روز بیشتر از روز قبل ، عشق نسبت به خودت و آنانی که اطرافم هستند ...

پروردگارا به من قلبی آرام، به من گوشی شنوا ، ذهنی هوشیار و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بر دیده منت بپذیرم...

خدایا بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطا کن و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسان ها حاکم گردان.                                                               ( برگرفته از هفته نامه موفقیت)

 

                          عید همگی مبارک


کلمات کلیدی:
 
تولد تلخ و شیرین10 ( اخرین قسمت)
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ 

رسیدیم جلوی خونه بهم کلید داد گفت: جلسه ساختمونه اگه تا٢ دقیقه دیگه نیومدم پایین تو بیا بالا ده دقیقه منتظر شدم خبری ازش نشد اصلا حواسم نبود بهم کلید داده(البته بهتر) زنگ سرایدار و زدم ازش خواستم با خونشون تماس بگیره ولی ظاهرا تلفنشون قطع بود برگشتم ... زن سرایدار فهمیده بود که من خیلی نگرانم  دوباره برگشتم ازشون خواستم که به موبایل صادق زنگ بزنم قبول کرد گفت : تو خونه اون حرومزاده چه کار میکنی؟ ... به خونه چی گفتی که شاهین دائما داره به موبایل منو تو زنگ میزنه ... بیا بالا.... رفتم بالا از زن سرایدار خواستم اگه تا یک ربع دیگه نیومدم پایین زنگ بزنه به پلیس ( اون بنده خدا هم دائما تو پله ها میچرخید و حواسش بود) تا رفتم بالا دیدم گوشیم داره زنگ میخوره اول گوشیم رو پیدا کردن شایان بود نتونستم جواب بدم خواستم بیام بیرون نذاشت بهش گفتم به سریدار گفتم اگه تا یک ربع دیگه نیومدم زنگ بزنه به ١١٠ عصبانی شد همون موقع شایان به موبایلم زنگ زد بهش آدرس خونه صادق رو دادم و به محض گرفتن ادرس زنگ زد ١١٠ ...


کلمات کلیدی:
 
تولد و تلخ و شیرین 9
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠ 

حدود ساعت 1:30 شب روی یاهو همدیگرو دیدیم بلافاصله مسنجرمو خاموش کردم بهم pm داد " برای فردا پاسخ برگ داریم ( مثلا اشتباهی به من داد) بعد از یکی دو دقیقه جواب دادم " این pm برای من نبود" متن چتمون کاملا یادمه ... برام زد "سخت نگیر" جواب دادم" ok" دیگه حرفی نزد بعد از چهار پنج دقیقه زد: راستی حالت چطوره ؟


کلمات کلیدی:
 
تولد تلخ و شیرین 8
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ 

اختیار اشکام دست خودم نبود داشتم دغ می کردم به قدری از حرفا و کارای صادق ناراحت بودم که فقط دلم میخواست کاراشو تلافی کنم برای همین گوشیم رو فقط روزی یکی دو دقیقه روشن می کردم sms  هاش برام میومد و دوباره خاموش می کردم  بهم  sms  می داد " تو حاضری این همه فشار و تحمل کنی ولی شکایت نکنی " یا " آرام دارن تو دلم رخت می شورن فقط یه لحظه باهم صحبت کنیم " می گفت " گوشی رو بردار تا صدات یه لحظه آرومم کنه "....و من جواب این sms ها رو با بی رحمی هر چه تمام یا نمی دادم ویا می گفتم " من دارم همه چیزو فراموش می کنم تو هم سعی کن همین کارو بکنی".... تو جواب این sms حرصش رو خالی کرد دیگه تا زمانی که گوشیم خاموش بود جواب sms ندادم به محض اینکه حرصش رو در میاوردم  ناراحت میشدم بهم می ریختم که چرا اذیتش کردم و بعد می شستم گریه می کردم پشیمون بودم که باهاش قهر کرده بودم و دنبال بهانه می گشتم تا باهاش حرف بزنم  فکر می کنم دوم دی بود روی مسنجر بهش گفتم : دو تا عکس از بچگیات پیشم داری چه طوری بهت بدم ... که جواب داد پیش خودت نگه دار....

پنج دی روز تولدم گوشیم رو روشن کردم روزی که باید منو صادق نامزد می شدیم ولی به لطف همه و خودم بهم خورده بود...


کلمات کلیدی:
 
تولد تلخ و شیرین 7
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ 

یه روز عصر بابام بغلم کرد گریه کرد گفت : من خوشبختی تو رو می خوام تو با این ادم خوشبخت نمیشی داغون داغون بودم فشار خانوادم فشار صادق ناراحتی صادق داشت له ام می کرد...

از شبی که صادق اومد خونمون من باهاش سرد برخورد کردم ازش ناراحت بودم

15 اذر صادق بهم زنگ زد اکثر اوقات برام شعر میخوند اون روزم خوند دولت آن است که بی خونه دل اید به میان  بعدش بهم گفت از حرفها و رفتار من این طور برداشت کرده من دلم نمی خواد باهاش ازدواج کنم بهم گفت :  کمتر باهم صحبت کنیم تا تو بیشتر فکر کنی... شب قبل تهدیدم کرده بود اگه بخوای بله برون رو عقب بندازی به مادرم زنگ می زنه و میگه خونه صادق رفت و امد داشتم ولی بعد بهم گفت با مامانم تماس نمی گیره تا من راحت تصمیم بگیرم ...  


کلمات کلیدی:
 
تبریک
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸ 

چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس و چه اندازه شیرین است امروز روزی که تو آغاز شدی .....  بیست بوسه برای تو که پیشم نیستی تولدت مبارک

پی نوشت: امروز تولد صادقه !!!!چون مطمئن ام خواننده این وبلاگ نیستی اینجا بهت تبریک گفتم


کلمات کلیدی:
 
تولد تلخ و شیرین 6
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸ 

صادق تمام حرفاشو زدو رفت حرفهایی که ازش خواسته بودم نزنه ازش خواسته بودم راجع به مهریه  بحث نکن  باهم بعدا حلش میکنیم ولی حرفایی زد که اگه میشست برای تعداد سکه ها چونه میزد بهتر بود.... گفته بودم  ادمای مذهبی رو مسخره نکن ولی کرد...  عقاید خانوادمو مسخره کرد ... از این که تمام حرفاشو زد هم خوشحال بودم و هم ناراحت چون میدونستم با رفتن صادق دوباره باید با همه بجنگم دوباره دعوا شد...


کلمات کلیدی:
 
تولد تلخ و شیرین 5
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦ 

 

حدود 1ماه گذشت و جوابی ندادن تا اینکه 6 ابان صادق به شروین sms داده " شروین جان لطفا دیگه موضوع رو پیگیری نکن من باید بیشتر فکر کنم " جا خوردم!!!! سرش داد زدم ......چرا این کارو کردی؟ گفت : سر من داد زن کارای صادق سمیعی رو بدن نتیجه شو میبینی!!!! فرداش خانم سمیعی به مامانم زنگ زد و خواست زودتر جواب بدن حتی اگه می خوان بگن نه زودتر بگن و مارو از این بلا تکلیفی در بیارن گفت بچه ها تصمیم دارن کارای احمقانه کنن گفت تاحالا کی رو دیدید این طوری ازدواج کنه نذارید کار به جاهای باریک بکشه ..... قرار شد مامان با بقیه صحبت کنه و دوباره به مادر صادق زنگ بزنه ....تازه منظور صادق رو فهمیده بودم .... اون شب تو خونه ما دعوا بود از صادق دلگیر بودن بخاطراینکه از همون روزای اول تهدید کرده بود  بابام می گفت اگه صادق رو می خوای ما حرفی نداریم ولی من نمیذارم صادق رو به کسی نشون بدی ... شروین بلاخره بقیه رو راضی کرد که حداقل پدر صادق رو ببینن و بد جواب بدن مامان برای 21 ابان با خانم سمیعی قرار گذاشت  دوباره بیان خونمون با همه قهر بودم از اتاقم بیرون نمیومدم


کلمات کلیدی:
 
تولد تلخ و شیرین 4
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳ 

ده مهر روز عید فطر ساعت شش بعدازظهر صادق همراه مادرش و همسر عادل مریم خونه ما اومدن در اون جلسه صادق احساس راحتی میکرد، خیلی پر حرفی کرد نمی دونم چرا در برخورد اول نه پدرم و نه برادرم شروین از صادق خوششون نیومد البته شروین معلوم بود چون صادق اصلا ادم با ایمان و معتقدی نبود بر عکس شروین.... و پدرم از پر حرفی صادق... در اون دیدار شروین ازم کاغذ و قلم خواست تا از صادق آدرس بگیره برای تحقیق این موضوع مادر صادق و صادق رو خیلی ناراحت کرد که چرا می خواید تحقیق کنید البته منم از این کار شروین اصلا خوشم نیومد و بهش اعتراض کردم و گفتم آدرس ها رو از من میگرفتی که در جواب من گفت اشتباه کردم باید از خودت میگرفتم و موضوعی که مادر من رو خیلی نگران کرده بود لرزش دست صادق بود من در تمام این مدت متوجه نشده بودم و اون روز هم نفهمیدم البته این رو میشد گذاشت به حساب استرس ولی مادرم میگفت صادق ادم خجالتی نیست که بخواد دچار استرس بشه و یا اینکه صادق چرا زیاد چای می خوره چرا دائما عطش داره ( صادق خودش در خواست چای می کرد)....

یازده مهر شایان و شروین ساعت حدود یک رفتن دفتر محل کار صادق

 

 


کلمات کلیدی: