همین
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠  کلمات کلیدی:

صادق داره ازدواج میکنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
 
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸  کلمات کلیدی:

*دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را...

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش
پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم
مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت
بِکشی‌اش...

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند
خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را
نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج
می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی... به مخ‌زدن به اعتماد
آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری...

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو
را به یاد بیاورند*

* *

*غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی
رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی*

 


 
تصادف
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠  کلمات کلیدی:

سر میز شام بودیم میلاد به سهیل زنگ زد .... صدای گریه سهیل  اومد .... شایان رفت تو اتاق وقتی برگشت اونم گریه میکرد ....

امیر شمس تصادف کرده.... امیرشمس فوت کرده .... خدا به داد پدر و خواهر و برادرش برسه ... دوردونه ی بابا، عزیز نازی، همدم امید، عشق شیما فوت کرده ....

به پدر امیر، نازی که وابستگی خاصی به برادرش امیر داشت،  امید و شیما تسلیت میگم.... خدا به پدری که واقعا نمونه بود و هست  پدری که تمام زندگیش رو به پای دختر و پسراش ریخت، به نازی و امید صبر بده....

روحت شاد


 
مبارکه
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۱  کلمات کلیدی:

١. چند روز پیش دختر خالم شبی بهم زنگ زد گفت: رضا هفته ی دیگه میاد خواستگاری ... برای اولین بار بود به شبی حسودی کردم هم از شنیدن خبرش خوشحال شدم هم ناراحتˑ دوباره تمام اتفاقات بین من و صادق برام  زنده شد ....نزدیک خونه بودم بهم زنگ زد نتونستم برم خونه دوساعت تموم تو خیابون راه میرفتم و گریه میکردم...  به مادر صادق، برادرم و... بدوبیراه میگفتم و نفرینشون میکردم (هنوز نتونستم دلم رو نسبت به این آدما صاف کنم )  . دختر خالم و رضا  مشکلاتی شبیه مشکلات منو صادق داشتن ..... چند سال پیش علی (شوهر خالم ) شبی رو سوار ماشین رضا میبینه .... به شایان (برادرم ) میگه برای اینکه روی من و شبی تو هم باز نشه تو با شبی صحبت کن که تمومش کنه و طبق معمول شایان تمام تلاشش رو میکنه تا رابطشون رو بهم بزنه و در نهایت خالم دخالت میکنه ... با حمایت خالم و  صبر شش ساله، رضا و شبی رابطشون رو حذف میکنن تا بلاخره نامزد میشن  ... چند هفته دیگه مراسم عقدشونه هرچند علی الان داره اذیت میکنه  ولی مهم اینه که اون دونفر به اون چیزی که میخواستن رسیدن....  شبی ازمن سه سال کوچکتره و رضا از صادق یک سال  .... کاش!!!!!!!!!! ولش کنن بابا ....

از صمیم قلب بهتون تبریک میگم امیدوارم خوشبخت بشید   

٢. بلاخره امتحانام تموم شد ...  رو امتحانی که حساس بودم اونقدر بی دقتی کردم که نگوووووووووووو

٣. دوباره دیروز سر صادق با شایان دعوام شد با اینکه این همه مدت گذشته و با تمام اتفاقاتی که افتاده نمیدونم چرا هنوزم اینقدر رو صادق حساسم کسی اسمش رو میاره میخوام طرفو بخورمش ....  آدم آروم و صبوری بودم  ولی بعد از اون اتفاقات اونقدر عصبی شدم ... کافی بهم بگن بالای چشمت ابرو  ... 

۴.  نشد من یه بار بیام اینجا چیزی بنویسم( خودم میدونم که خیلی ضعیف مینویسم ) شاد باشه .... ببخشید دیگه اینجا رو برای درد دل انتخاب کردم 


 
عادت می کنیم
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤  کلمات کلیدی:

 اول : امروز که داشتم برمی گشتم خونه موقع پیاده روی تو شهرک یاد صادق افتاده بودم .... احمقم نه!!!!!!!!

 دیروز سالگرد دوستی منو صادق بود خیلی سعی کردم یادم بره ولی خوب نرفت چه کار کنم ........ ولی بلاخره فراموش میشی هم خودت هم خاطراتت...

دوم :حتما میدونید فردا اولین روز نمایشگاه کتابه، در بخش ارزی حتما می تونید کتابهای خیلی خوب با قیمت های خیلی بهتر پیدا کنید .....

سوم : آرنج ها رو گذاشت روی میزتحریر، سر گرفت توی دو دست و با خودش گفت " یعنی به قول نصرت پیازداغش رو زیاد کرده ؟  یعنی من اینقدر عوضی ام که به جای حرف زدن با من دلش خواسته با یک عده آدم غریبه ..."بغض کرد و فکر کرد" زنگ بزنم به سهراب ؟ " سهراب که نیود با کی حرف میزد ؟ با کی دردل میکرد؟ با مادرش ؟ هیچوقت . با شیرین ؟ آره . ولی حرف زدن با سهراب فرق داشت . چه فرقی ؟ جوابی پیدا نکرد . بعد از آشنا شدن با سهراب چند بار مثل قدیما با شیرین گپ زده بود ؟ کی دوتایی رفته بودند خرید ؟ پیاده روی ؟ ناهار یا شام غیر کاری؟ فکر کرد تا مردی تو زندگیش پیدا شد ...

                                     

چهارم : سوم یه قسمتی از کتاب عادت می کنیم  زویا پیرزاد بود  .... من از خوندن این کتاب خیلی لذت بردم  اونقدر خوندنش برام لذت بخش بود که دلم نمیخواست تموم بشه با  ارزو و شیرین و ایه و سهراب و .... زندگی می کردم

موضوع کتاب دغدغه های یه زن مطلقه است که یه دختر داره و با مادرش و دخترش زندگی میکنه . با مردی آشنا میشه که دوستش شیرین و بقیه ، ارزو رو  تشویق به دوست شدن با سهراب میکنن ولی بعد ...

 خوندنش رو به شما هم توصیه میکنم اگه خوندید نظرتون رو  بهم بگید


 
عید همگی مبارک
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

خدایا شکرت برای تمام لبخند های محبت بار، دستان یاری رسان ، برای همه آن عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم ..... شکر برای تمام فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند ....

خدایا تو را شکر میگویم برای تنهایی ام ، برای مسایلم ، برای تردیدها و اشک هایم ، چرا که همه این ها مرا به تو نزدیک تر کرد.

پروردگارا همان را میخواهم که تو برایم خواسته ای .... تنها از تو ایمان می خواهم ، آن قدر به من ایمان عطا کنی تا در هر آنچه سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواستت را .

آن قدرامید وشجاعت تا نومید نشوم و آن قدر عشق و محبت ... هر روز بیشتر از روز قبل ، عشق نسبت به خودت و آنانی که اطرافم هستند ...

پروردگارا به من قلبی آرام، به من گوشی شنوا ، ذهنی هوشیار و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بر دیده منت بپذیرم...

خدایا بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطا کن و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسان ها حاکم گردان.                                                               ( برگرفته از هفته نامه موفقیت)

 

                          عید همگی مبارک


 
تولد تلخ و شیرین10 ( اخرین قسمت)
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی:

رسیدیم جلوی خونه بهم کلید داد گفت: جلسه ساختمونه اگه تا٢ دقیقه دیگه نیومدم پایین تو بیا بالا ده دقیقه منتظر شدم خبری ازش نشد اصلا حواسم نبود بهم کلید داده(البته بهتر) زنگ سرایدار و زدم ازش خواستم با خونشون تماس بگیره ولی ظاهرا تلفنشون قطع بود برگشتم ... زن سرایدار فهمیده بود که من خیلی نگرانم  دوباره برگشتم ازشون خواستم که به موبایل صادق زنگ بزنم قبول کرد گفت : تو خونه اون حرومزاده چه کار میکنی؟ ... به خونه چی گفتی که شاهین دائما داره به موبایل منو تو زنگ میزنه ... بیا بالا.... رفتم بالا از زن سرایدار خواستم اگه تا یک ربع دیگه نیومدم پایین زنگ بزنه به پلیس ( اون بنده خدا هم دائما تو پله ها میچرخید و حواسش بود) تا رفتم بالا دیدم گوشیم داره زنگ میخوره اول گوشیم رو پیدا کردن شایان بود نتونستم جواب بدم خواستم بیام بیرون نذاشت بهش گفتم به سریدار گفتم اگه تا یک ربع دیگه نیومدم زنگ بزنه به ١١٠ عصبانی شد همون موقع شایان به موبایلم زنگ زد بهش آدرس خونه صادق رو دادم و به محض گرفتن ادرس زنگ زد ١١٠ ...


 
تولد و تلخ و شیرین 9
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

حدود ساعت 1:30 شب روی یاهو همدیگرو دیدیم بلافاصله مسنجرمو خاموش کردم بهم pm داد " برای فردا پاسخ برگ داریم ( مثلا اشتباهی به من داد) بعد از یکی دو دقیقه جواب دادم " این pm برای من نبود" متن چتمون کاملا یادمه ... برام زد "سخت نگیر" جواب دادم" ok" دیگه حرفی نزد بعد از چهار پنج دقیقه زد: راستی حالت چطوره ؟


 
تولد تلخ و شیرین 8
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی:

اختیار اشکام دست خودم نبود داشتم دغ می کردم به قدری از حرفا و کارای صادق ناراحت بودم که فقط دلم میخواست کاراشو تلافی کنم برای همین گوشیم رو فقط روزی یکی دو دقیقه روشن می کردم sms  هاش برام میومد و دوباره خاموش می کردم  بهم  sms  می داد " تو حاضری این همه فشار و تحمل کنی ولی شکایت نکنی " یا " آرام دارن تو دلم رخت می شورن فقط یه لحظه باهم صحبت کنیم " می گفت " گوشی رو بردار تا صدات یه لحظه آرومم کنه "....و من جواب این sms ها رو با بی رحمی هر چه تمام یا نمی دادم ویا می گفتم " من دارم همه چیزو فراموش می کنم تو هم سعی کن همین کارو بکنی".... تو جواب این sms حرصش رو خالی کرد دیگه تا زمانی که گوشیم خاموش بود جواب sms ندادم به محض اینکه حرصش رو در میاوردم  ناراحت میشدم بهم می ریختم که چرا اذیتش کردم و بعد می شستم گریه می کردم پشیمون بودم که باهاش قهر کرده بودم و دنبال بهانه می گشتم تا باهاش حرف بزنم  فکر می کنم دوم دی بود روی مسنجر بهش گفتم : دو تا عکس از بچگیات پیشم داری چه طوری بهت بدم ... که جواب داد پیش خودت نگه دار....

پنج دی روز تولدم گوشیم رو روشن کردم روزی که باید منو صادق نامزد می شدیم ولی به لطف همه و خودم بهم خورده بود...


 
تولد تلخ و شیرین 7
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی:

یه روز عصر بابام بغلم کرد گریه کرد گفت : من خوشبختی تو رو می خوام تو با این ادم خوشبخت نمیشی داغون داغون بودم فشار خانوادم فشار صادق ناراحتی صادق داشت له ام می کرد...

از شبی که صادق اومد خونمون من باهاش سرد برخورد کردم ازش ناراحت بودم

15 اذر صادق بهم زنگ زد اکثر اوقات برام شعر میخوند اون روزم خوند دولت آن است که بی خونه دل اید به میان  بعدش بهم گفت از حرفها و رفتار من این طور برداشت کرده من دلم نمی خواد باهاش ازدواج کنم بهم گفت :  کمتر باهم صحبت کنیم تا تو بیشتر فکر کنی... شب قبل تهدیدم کرده بود اگه بخوای بله برون رو عقب بندازی به مادرم زنگ می زنه و میگه خونه صادق رفت و امد داشتم ولی بعد بهم گفت با مامانم تماس نمی گیره تا من راحت تصمیم بگیرم ...  


 
← صفحه بعد